نفس تازه ای بگیرو به اولین باران لبخند بزن به اولین باران
برگهای تقویم آنقدر عقب عقب میروند تا جلویت سد شوند
تابلوی " توقف ممنوع"را به انتهایم نصب کن آقا!
یک نیمه ام که تمام شود ، یک نیمه ام تمام شده حتمن
برای همین است که "هفت " عدد مقدسی است با" هفتاد " همسنگ شود بهتر !
باید تا دیر نشده اقیا نوسی دست و پا کنم
نفسهای تازه ، حرفهای تازه ای دارد
روی اعصابم راه نرو مرغ در یایی به چند اوج ساده می گریزد با بوسه ای به هیچ
چند بار بگویم اسماعیل حلاج نیستم کاردش را کعبه تیز تر کندتا ابرهه ی بمانم با فیلهای حلاجی ترم
باران ببارد کفشهایم نشانه ی خوبی است......پیدایت کنم؟
"هفت" عدد مقدسی می شود به روز هایت بیایددرست نخستین مصراع اولم قافیه را نیمه کاره کردی و رفتی ببینی و باشم به شکل....
نهاد نا آرام شانه ی چپت که فرق گرفته روی بی قراریت...ببوسم؟
ترنج بریده را فرض کنیم انگشتری سلیمان به وسوسه ی نگین آزارت دهد تا بغلتد توی پیراهنم
و یا شاید
به میز بانی ات بیایم با صندلیهای آفتاب گرفته
قلابم به کفشهای سیندرلا باج نمی دهد باید فکری به حال خودش بکند
با هوای هوایی شده ام چه کنم دست بالای دست زیاد نشود
تا بودنم نبوده باشدبا بودن تو !
یوسف دوم :
بیافرض کن این کلاه آبستن قضایم کند اذان صبح ببخشم به انظر الی سعی کن و حالی
نهاد نا آرام را بگذار هیزمهای مرطوبش دود از چشمهایت می کشندبیرون
چشمه ای از پای اسکندرتا مشت آب را باز کنم روی ساقهایی که! ماهی من می شوی در اقیانوس خاکستری ام ؟؟؟؟؟
رویم هنوز به رویم تلخ است تا خودم نباشم پرت افتاده زمین به دامانم نبود که سر به گریبان برنجم
به لطف رطوبت دهان آغشته در این قحطی کوچه با غ ببو سمت آفتاب نای خشک سالی اش را از یادببرد
برای ماهی من بال می شوی دومین بار به سومین اقیانوس خاکستری ام ریزه خورده های نفسهای آ خر باشد بهتر تا از این کوچه رد شوی
نهاد نا آرام سمت چپت را کنار بیایی ، به بو سه های فراموش شده خواب می برم تا خواب ببرم
دیگر چه کسی می خواهد بگو ید چشمها وسیله ی خوبی برای دیدن نیست و من لحظه ی خوبی برای دوستت دارم ؟
یوسف سوم :
میان خیمه و حرمسرای طولانی
حالا که همه ی بیت غزل هایم شدی
چند می گیری با بوی ترنج غش کنی و آب از دهانت به سیب بیاید ؟
بهتر آن نباشد که سر دلبران در دیگران دهان باز کند/ بلعیدم !
به گشادی کلاه آبستنی ات
حالا که می توانم باشم چرا نگو یم گفته ام چگونه ؟
پشت سر هم داس درو می کنند تا بهشت خالی بماند از هرپایی که دراز شود
مگر فراموش کرده اند مرا که تویی ؟
مگر مرا به آنچه برایم از تو کمتر نبود ؟
پیش مرگ هابیل بوده ام تا زمین خوردنم را از یاد ببری/ این دیگران دیگر چه صیغه ای است ؟
به چند حرف ساده اکتفا کرده ای زمان بچرخد با هر جهشی وامدار چرخ است به تو
حروف ساده شاید ربطی نداشته است با معذرت نمی خواهم!
پیش مرگ هابیلم زمین خورده ام تا تو را نبرد از من بگیرد
حالا که همه ی بیت غزل هایم هستی می گویم زنده ام/می گویم هنوز در بالای شهر می گردم
بوی من و بابونه و .........داری
هر چیز که آرزو کنم ، آن داری
در بند مگر یک تن بی چیز نبود ؟
در بند مگر رو برا هم شوی رو به راهم کن!
شبم را شب تر کردی ستاره سوزانت کنم ؟
یوسف چهارم
آب را از ابتدا " چاه " نوشته ام
تقصیر کسی نیست در کوچه باد نمی آید !
حالا رسیده ام به این دامنه ی پر هیاهو هو هو کنم شاید بفهمد کسی در سایه جان داد
تا می توانی روی نعل وارونه دراز بکش
نه من به تو رحم کرده ام نه آن اسب به " نیچه "
شاید به اعتبار ریختنی بود که دست هایم خونی است
تا بغداد چقدر کولم می کنی علی بابا!
هر چه می خواهی شیر بدوش گاوش نر نباشد گاو نر
اسپانیا به گیتارش می ارزد تا کولی به دو ستت دارم
روی جنازه فرهاد ظلمها رفت به خسرو که شیر به شیرین نمی رسید
بیچاره اسفندیار!
از هر اپیزود بیرونش کنند با اسب دیگری می رود
به من خیره نشو چشمهایت از کاسه در آمد /نه!
دو باره انگشتم خونی شد
حالا که رسیده ام به این دامنه ی پر هیاهو هو نمی کشم نیم دیگر ت بترسد از ضعف رو کند به تاریکی
این خیال باطل را به بهشت نبرده ام
مرا معلم چشم تو شاعری؟؟
هذیان گفته ام ؟؟
همه قبیله من .....؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
.
یوسف آخر:
هر روز در بازار برده فروشان می رقصم کسی عاشقم نیست
هر شب خواب می بینم در حالی که هیچ خیابانی مرا به یاد نیاورده
به هر چاهی که سر می زنم چیزی از آب در نمی آیم
عاشق که شدم زنجیر پاره می کنم و می روم توی رینگ
یادم آمد در فرات دست قهرمان را کسی بالا نمیبرد
رعد و برق هم مانع این کوچه نیست که به انتظارم کز کند
...........






