بگیرمت ؟
با هر دولاّ و راست شتر را فراموش کنی بهتر !
به این جنون نیم بند! چوب لای صخرهات گذاشتهاند
وگرنه به پرتاب پلنگ ، مـاه نمي افتد از :
" نیست در شهر نگاری که دل ما بـبـرد " / بُـرد ؟
سپیدم .عوضی نگیر ! چه ساده روی آبي كاشي لِـه شدی !
درد از اين سلول در به در تا بشکن و بالا بیاندازي كه حال نمیکنم
چگونه از پلیسی رد شوم که درست وسط پانتومیم شبـهای روشنم جاز مي زند
ونگوک اندام یدکیاش را بشکند و بالا بیاندازد براي لاک ناخن رقصنده با گرگ ... كه چي؟
باران ندیده بارانیام چقدر به تن شما گشاد است آقا! نيست در شهر نگاری که دل از ما بـبـرد / بُـرد ؟
شاید این متن بايد گرگ شود ، برقصد با كليسائي كه اعتراف مي كند
من اميد فرهادپور اگر اين سر نبود گردن به هيچ سري نمي گذاشتم ، احتمالن!
با سه تخته سنگ نوشته / نـه . . .نبشتهی اهرام شیرین تر از عسل!
سپید تر از ماست باشد روي شما ! من كه هنوز به بلال دلخوشم
کلونازپام هم زوري ندارد ... زور نزن ! من هنوز اميد فرهادپور رو از اينتخت بر نمي دارم.
اندرونی را از هر چه بی آزارِ آزاردهنده است ...خالی کن ... از هر چه آزار بی آزاردهنده خالی ام!
کجای این جریان به حسادت ربط دارد جز عقربهای که میخواهد به ساعتم ...
یکبار دیگر " قوساش " به من و " نایاش " به تو ؟
جدول با کلمهای پـُر میشود که حرف اولش سختتر از حرف آخرش باشد ... باشد.
چرا این گوشت اضافی بالا آمده از سینهات بشکن و بالا نمیاندازد ، بـرقصم ؟
باز هم از تو نوشتن اسیرم میکند حالا كه به آخر متن رسيده ام.
امضاء : دون ارنست و گابریل غادة النزار فروغ
امید فرهادپور
22 / 2 / 87
به خا طر صدایی که هنوز شنیده نمی شود
برای "معصومه نوروزی "
دل از من که با عقل یکی شده بود به دریا زدو نرفت
دچار هیجان غلیظی نیستم که باشد
روی شقیقه ام حک شده ای بازی به بازی
این شعر را تنگ کرده ام که هی پر شوی و سرریز
انتظار بی جایی است اگر شب در صاعقه بماندو رعد سلانه سلانه امضا بگیرد به نیابت از تو
هنوز هم حاضرم گوش ماهی بخرم آویزانت کنم تا "اقدسیه"
" دیس " من " کانکت " نمی شود رو به ساحلم می فهمی ؟
با این دست سوخته و آتش سیگار چه کنم ؟
شاید حماقتی است از نو ع فرو خورده اش که هنوز پا در هوا....
تاکسی!!!!!
"اقدسیه "تا گوش ماهی در بست!!!!!!!
به موج چندم نرسیده پیاده شدم در بست !
هجوم من و قبیله از خیالم رد نشوی دربست!
منم و پای برهنه و پوتین پوسیده دربست!
به نیش عقرب و زهری که ته نمی کشد در بست !
تاکسی!
تا دانشکده دربست!
امید فرهادپور
خرداد 87
با هر دولاّ و راست شتر را فراموش کنی بهتر !
به این جنون نیم بند! چوب لای صخرهات گذاشتهاند
وگرنه به پرتاب پلنگ ، مـاه نمي افتد از :
" نیست در شهر نگاری که دل ما بـبـرد " / بُـرد ؟
سپیدم .عوضی نگیر ! چه ساده روی آبي كاشي لِـه شدی !
درد از اين سلول در به در تا بشکن و بالا بیاندازي كه حال نمیکنم
چگونه از پلیسی رد شوم که درست وسط پانتومیم شبـهای روشنم جاز مي زند
ونگوک اندام یدکیاش را بشکند و بالا بیاندازد براي لاک ناخن رقصنده با گرگ ... كه چي؟
باران ندیده بارانیام چقدر به تن شما گشاد است آقا! نيست در شهر نگاری که دل از ما بـبـرد / بُـرد ؟
شاید این متن بايد گرگ شود ، برقصد با كليسائي كه اعتراف مي كند
من اميد فرهادپور اگر اين سر نبود گردن به هيچ سري نمي گذاشتم ، احتمالن!
با سه تخته سنگ نوشته / نـه . . .نبشتهی اهرام شیرین تر از عسل!
سپید تر از ماست باشد روي شما ! من كه هنوز به بلال دلخوشم
کلونازپام هم زوري ندارد ... زور نزن ! من هنوز اميد فرهادپور رو از اينتخت بر نمي دارم.
اندرونی را از هر چه بی آزارِ آزاردهنده است ...خالی کن ... از هر چه آزار بی آزاردهنده خالی ام!
کجای این جریان به حسادت ربط دارد جز عقربهای که میخواهد به ساعتم ...
یکبار دیگر " قوساش " به من و " نایاش " به تو ؟
جدول با کلمهای پـُر میشود که حرف اولش سختتر از حرف آخرش باشد ... باشد.
چرا این گوشت اضافی بالا آمده از سینهات بشکن و بالا نمیاندازد ، بـرقصم ؟
باز هم از تو نوشتن اسیرم میکند حالا كه به آخر متن رسيده ام.
امضاء : دون ارنست و گابریل غادة النزار فروغ
امید فرهادپور
22 / 2 / 87
به خا طر صدایی که هنوز شنیده نمی شود
برای "معصومه نوروزی "
دل از من که با عقل یکی شده بود به دریا زدو نرفت
دچار هیجان غلیظی نیستم که باشد
روی شقیقه ام حک شده ای بازی به بازی
این شعر را تنگ کرده ام که هی پر شوی و سرریز
انتظار بی جایی است اگر شب در صاعقه بماندو رعد سلانه سلانه امضا بگیرد به نیابت از تو
هنوز هم حاضرم گوش ماهی بخرم آویزانت کنم تا "اقدسیه"
" دیس " من " کانکت " نمی شود رو به ساحلم می فهمی ؟
با این دست سوخته و آتش سیگار چه کنم ؟
شاید حماقتی است از نو ع فرو خورده اش که هنوز پا در هوا....
تاکسی!!!!!
"اقدسیه "تا گوش ماهی در بست!!!!!!!
به موج چندم نرسیده پیاده شدم در بست !
هجوم من و قبیله از خیالم رد نشوی دربست!
منم و پای برهنه و پوتین پوسیده دربست!
به نیش عقرب و زهری که ته نمی کشد در بست !
تاکسی!
تا دانشکده دربست!
امید فرهادپور
خرداد 87
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:44  توسط امید فرهادپور
|






