...........نویسنده ٬ بنا به تعریف٬نمی تواند در خدمت کسانی باشد که امروزه ٬ تاریخ سازند.
بلکه در خدمت کسانی است که این ساختن به آنها تحمیل میشود٬وگرنه تنها می ماند و ازهنر محروم.
.....نویسنده در هر اوضاع و احوال زندگی اش........می تواند احساس مشارکت در اجتماعی زنده را بازیابد. احساسی که توجیه کننده اوست.اما این کار دوشرط دارد :خدمتگذاری حقیقت و خدمتگذاری آزادی...........
آلبر کامو (تعهد اهل قلم )
و باز هم ...............شعر
یعنی تو فکر می کنی از شش گوشه شهر آویزان شوم
هفته های بی چهار شنبه شش گونه ات گل بیاندازد سر قرار همیشه
کدام گوشه اش گوشه من است به مرده پرستان اعلام کنم مرده ات شدم بانو !!!!
به این بسنده نکن
آوازهای آخرین محرابی که جا شود / جا می شود
اتوبوس های حامل مهمات را نفت بکش
روی صدایی که نمی توان شناخت هوررررررررا کن
یادت نرود این هذیان های به چادر نچسبیده حجاب برترت نمیکند مانتو /روسری که برج عاج جهنم است حتمن!
به اینجا که رسیدم مجبور می شوی اعتراف کنی:
یک چهار شنبه به هزار توی عصر آخر سال
با جرقه گُر گرفته ای به نصف آسمان
تا اجازه بگیرم از "ابلیس پیروز مست
که سور عزای ما را برسفره نشسته است"
تاریخ شکم نازایم لای دندانت گیر کرده جناب « احکم»
« حاکمین ات»صاحب فرزندی ام کند سرمه چشم
بیاید گندم بکارد آسیه سرگردان بهشت نبود مگر؟
اگر بخواهم باز نمی توانم بگویم نباید بگویم
بانویت آن شبحی نباشد که با آب نفس می کشید مثلن!
با پیکر بی جیره و مواجب خودت دست بلند می کنی تا
به پیکر بی جیره و مواجبت دست بلند کنی؟
در یا را به خاطر اشکی که حبابم کشیده ای نبخشیده ام که
این کوتوله ها برج را مینو کنند
و این آرامگاه خواب دو گوش دیگر را پشت گوش نیاندازد!






