تبليغاتX
پلاک سوخته

به صحت و سقم این جمله

ربطی ندارد که

"انتهای هر شعر

میرسد به دوستت دارم "

و یا

" انسان حیوانی است ناطق"

اسب اگر حرف بزند

اسب حرف می زند !

و این می تواند

تایید مشترکی باشد

میان دو نقطه

که ماعجالتن

به آن شعر می گوییم

 

                                  ( پاییز ۸۶)

به : خودم و آنهایی که فقط رفتن را تجربه کرده اند.

 

به حرف هم نیارزد

عاقبت را برداری از سرنوشت

شاید یک جایی از تاریخ

بتوانیم روبروی هم بنشینیم

مغول برایم دیکته کنی ومن

بنویسم خاتون حرمسرای شاه عباس/ خواب شب پیشم تعبیر شود

کسی به

سیطره عقبی فرو نشاید به ما ولد

جغرافیایی روی دستم گذاشته ای به چشم چرانی شب اول قبر

افهم! یا امید فرهادپور ابن جنون !

اول من امامی کنزا

وآخر من امامی کنزا

یک مشت خاک بپاش روی شقیقه ام از ترس خالی شود شبها

چراغ مطالعه از پنجره مور مور کند

این دست وآن دست شوم مثل چند پا ورقی ساده

توی دستهایم سنگر شده اند تا

ذل بزند حاجی به زوزه چند فروند ترکش ناقابل

جان می دهد این سینه بنشیند میان من وتو حکم کند:

طبق پنج ماده واحده پیچ اول

که روحت به سختی از من بگذرد رسوبش

یعنی همان ته مانده شب اول قبر به فریادم برس

افهم !یا امید فرهادپور ابن جنون !

 

اگر به می توانی بدانی چقدر توانی دوستت دارم بخواهم

طوری که باد از سرم بپرد بیاید روی این حوالی

عصر های چهار شنبه بماند دست

و پایم را گم کنم با آن تبخنده

صورتت را بچسبان به صورتم دلیل آمدن آفتاب من بودم تا دلیل غروب آن باشم

که در این طلوع

جایی نداشته باشی در..............

و حرف آخر

از اثر بگیرم تاثیری نداشت زلف سیاهت گله چندان که مپرس

روزی

به معنای رزق کمی فاصله بگیرد

قورت شوم با غبغبه ویکتوریا یی ات

اشک بریزم اشک بریزم از دامنت

فاصله یک وجب بیشتر نباشد در سرازیری قبر

بدوم روی مغزت میخکوب کنم تا آویزان شوی توی قرنیه

قرنطینه ای است تا اغما چیزی از مرگ کم نداشته باشد وخواب

روی دیگرش را بدوزد به این کفن

وهی فاصله بگیری ومن اشک بریزم وهی صدایت را میان آرواره هایم گم شوم

صورتت را بچسبان روی گورم وانگشت شانه ام را تکان دهد:

افهم !یا امید فرهادپور ابن جنون !

از جزیره یک در میان فاو برقص تا نور

از جزیره یک در میان مست بیا به ما یعقل

انا توسلنا بک الی النور!

انا توسلنا بک الی ال گور!

صبر کنید !

این طور نیست یک مرده نخواهد نداند

ابلیس از چهار سمت به روز شده است تا عصر های ادبی چهارشنبه

زبان باز کند قصه های بی بدیل فرا رویت

کسی به سیطره عقبی فرو نشاید به ماولد

چقدر به تاریکی شبم کمک کرده گرای قبله روی چند نشانه پلاک شده    حاجی

نعل وارونه می زند این نعل اسبی               حاجی

زمین به موازات چند حسین باید بچرخد          حاجی

کفهای دهانم توی صورتت تف کن               حاجی

اقرب الیه من حبل الورید                        حاجی

انا واستشفعنا و توسلنا بک الی ال گور!

چقدر؟

به کفر ابلیس مدیون شده باشم

عاقبتم روی سنگر به دندان گزیده ام

مصیبتهای طوفان آن به دریا رفته هفت با ر توبه درنگ کرد تا

من دیگر تو باشم نباشی من شوم تو ازنفس افتاده بخوانی:

یـــــــــــــــــــــــــــا سریع الرضا!

اغفر لمن لا یملک الا المزار!

چقدر؟

 

به چند قواره قد بدهم /افهم ؟!

به چند جریب سفید شد این فعلهای مکرر؟

مکدر نگو بخواب روی نفرین

پیشانی ات پینه های فرقم را شکافت تا قطا م

یکی یکی عطر بزند بین الحرمین کابین قبیله ام بوده است تازه

مو میا ای ات را بردار به میز عدالت موضوعه ممنوعه مکروهه

چند تار مو روی صورتم داد می زند فریا د!

چند شبیهم یک شبه از دار تا قرار!

 

به سمت آن بدن چاک چاک برو

به سمت جریانهای بی پلاک برو

 

میان من وخودت یک عذاب نورانی!

چقدر خسته ام از این نماز طولانی!

 

ستاره گر بکشد آه ! شب تباه شود

تمام "کورت "از شمس ،رو سیاه شود

 

بیار باده که رسوای ما و من شده ام

بیار باده که شرمنده وطن !شده ام

 

سفر که بدون پا شود اسفا ر اربعه

یک صندلی چهار میزش عمود بر گلگونه ی مما ت

و این دیو بی دندان ترازوی نیمه ای بیاویزد از سرازیری قبر

تا دوباره بخواهم /هم/ نتوانم دور شوم از خاک

تا دوباره بخواهم /هم /نتوانم دور شوم از من

تا دوباره بخواهم /هم /نتوانم............ ‍‍

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط امید فرهادپور  |