بر آب
ببخش
که این دست
برای جداشدن بودو
این مشک
برای شکستن
بر چراغ
ببخش
که این طنین
چشمهایی است که رو بر می گرداند
تا شرم را
مکدر نکند
بر زمان
ببخش
که آفتاب
از هرسو بتابد
اینجا اول جهان است
تا ستاره ای
خود را تحمیل کند
که این
اول ماجراست
******
بر کجای این رسم مرسوم
به خاک خواهی شد؟
این گلبولهای نارس
که پرتاب می شوند از چله
تو را به رخ می کشند
در این انتزال بی ترحم ؟
ببخش
بر آب
چراغ
زمان
که این دشت
تنهادر قرق تو بوده است و
این شمشیر
جای رابر هیچ
تنگ نخواهدکرد!
****
شتران آبستن بی پروا
کجاوه های عریان را
بر دوش گرفته اند
تاقصیده ی بلندنور
بی آب
بی چراغ
بی زمان
بر نیزه ها برقصد!
و این
خود ماجراست
*****
زمین
روی دست آسمان مانده و
بی قرار
گرد این خیمه
می چرخد که :
" هل من ناصر ینصرونی "
اذان
که بی وقت ادا شود
نماز
در قضا به اجابت می نشیند
تا این قبیله
همیشه ازفرات طلوع کند
دیگر
آخرماجراست!
****
دست
اگر بر بدن بماند
یا مرکز ثقلی است تا " هرمله "
یا وزنی که بی راه
بر سینه نشسته است
امید فرهادپور
عاشورای 1385





