زنگ که زدم می گفت : ما دیکتاتوری نخواستیم . تو را به خدا یک جوری صدایمان را به گوش مردم برسان. من خواب بودم . لیوان آب را که برداشتم و دستم به خنکای آن بیدار شد خیلی چیز ها معلوم شد .باز هم آن حلقه ها را خیس دیدم . گلوله هایی که زمانی با اشاره ای می ریخت . حالا من بودم و یک دنیا صدا . چگونه فریاد بزنم.داشتم فکر می کردم چگونه ؟ کسی از توی گلو حرف میزد . در ست حرفهایش را نشنیدم . شاید خواب بود یا.
"مادیکتاتوری نمی خواستیم"
ادامه مطلب...
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:59  توسط امید فرهادپور
|






