تبليغاتX
پلاک سوخته

....من شخصن بدون هنر نمی توانم زندگی کنم . اما هیچ گاه این هنر را برتر از همه چیز ندانسته ام . اگر وجود هنر برای من ضروری است٬ از آن روست که مرا از هیچکس جدا نمی کندو به من امکان می دهد که آن گونه که هستم ٬ همتراز با دیگران زندگی کنم .

هنر شرابی نیست که به تنهایی می نوشند ٬ بلکه وسیله ای است برای تههیج بیشترین آدمیان از راه ساختن تصویری ممتاز از رنج ها و لذت های همگانی.......

از این روست که هنرمند حقیقی هیچ کس را تحقیر نمی کند و به جای محکوم کردن ٬می کوشد او را بشناسدو درک کند . اگر قرار است در این جهان جانبی را بگیرد٬فقط جانب جامعه ای را خواهد گرفت که به گفته "نیچه"٬ در آن قاضی فرمان نراند بلکه فرمان از آن خلق کننده و آفریننده باشد. این آفرینندگی چه کار یدی باشد چه کار فکری.

...........نویسنده ٬ بنا به تعریف٬نمی تواند در خدمت کسانی باشد که امروزه ٬ تاریخ سازند.

بلکه در خدمت کسانی است که این ساختن به آنها تحمیل میشود٬وگرنه تنها می ماند و ازهنر محروم.

.....نویسنده در هر اوضاع و احوال زندگی اش........می تواند احساس مشارکت در اجتماعی زنده را بازیابد. احساسی که توجیه کننده اوست.اما این کار دوشرط دارد :خدمتگذاری حقیقت و خدمتگذاری آزادی...........

 

 

                                                          آلبر کامو (تعهد اهل قلم )

 

و باز هم ...............شعر

 

یعنی تو فکر می کنی از شش گوشه شهر آویزان شوم

هفته های بی چهار شنبه شش گونه ات گل بیاندازد سر قرار همیشه

کدام گوشه اش گوشه من است به مرده پرستان اعلام کنم مرده ات شدم بانو !!!!

 

به این بسنده نکن

           آوازهای آخرین محرابی که جا شود  /  جا می شود

اتوبوس های حامل مهمات را نفت بکش

روی صدایی که نمی توان شناخت هوررررررررا کن

یادت نرود این هذیان های به چادر نچسبیده حجاب برترت نمیکند مانتو  /روسری که برج عاج جهنم است حتمن! 

به اینجا که رسیدم مجبور می شوی اعتراف کنی:

یک چهار شنبه به هزار توی عصر آخر سال

با جرقه گُر گرفته ای به نصف آسمان  

تا اجازه بگیرم از "ابلیس پیروز مست 

که سور عزای ما را برسفره نشسته است"

تاریخ شکم نازایم لای دندانت گیر کرده جناب « احکم»

« حاکمین ات»صاحب فرزندی ام کند سرمه چشم

بیاید گندم بکارد آسیه سرگردان بهشت نبود مگر؟

اگر بخواهم باز نمی توانم بگویم نباید بگویم

بانویت آن شبحی نباشد که با آب نفس می کشید مثلن!

با پیکر بی جیره و مواجب خودت دست بلند می کنی تا

به پیکر بی جیره و مواجبت دست بلند کنی؟

در یا را به خاطر اشکی که حبابم کشیده ای نبخشیده ام که

 این کوتوله ها برج را مینو کنند

و این آرامگاه خواب دو گوش دیگر را پشت گوش نیاندازد!

 

 

 

          

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط امید فرهادپور  | 



.........سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داندکه خود انتخاب نکرده است و می گوید:چیزی را که نتیجه یک انتخاب نیست٬ نمی توان شایستگی یا نا کامی تلقی کرد.

او معتقد است در مقابل چنین وضع تحمیلی٬باید رفتار درستی پیش گرفت.به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه افتخار به زن بودن ٬ ابلهانه است.

٬

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:51  توسط امید فرهادپور  | 



صدای شلیک توپ را نشنیدم . دخترم با اشتیاق تمام گفت " سال تحویل شد" به همسرم تبریک گفتم. پسرم مرا بوسید و گفت می خواهد برایم کراوات ببندد ! همسرم در آینه نگاه کرد و خندید .شاید اعتقاد داشت ماه شده ام!. سنگینی اکسیژنی را که در ریه هایم فرو می رفت ٬  با لبهایم می فشردم . هوا بس نا جوانمردانه سنگین بود ! نه به خاطر کراوات ! به دخترم نگاه کردم تا بگویم چفیه ام را .... ! چیزی نگفتم . به هزار دلیلی که نمی گوییم ! برای یک لحظه شاید ٬ به تغییر فکر کردم که با اولین ماشینی که بی دلیل٬ جلویمان پیچید٬ فهمیدم هیچ تغییری وجود ندارد ! تقویممان را فقط باید عوض کنیم !

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:3  توسط امید فرهادپور  | 



سلام . به جای هر گونه مقدمه ای دو شعر می گذارم . دو شعر کاملن متفاوت از نظر زبانی و بیانی !با ابراز نظرات شما قطعن بهتر می توانم بفهمم که " در کجای زمان ایستاد ه ام ". سالم باشید . یا علی

 

   " گرینویچ "

دارم سعی می کنم

به وقت خودم بنویسم

انتظار نداشته باش

هر هوایی بخش پذیر باشد

 

‍‍

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط امید فرهادپور  | 



نه گزینشی در کار است و نه رد صلاحیتی ! هر کسی می تواند سوار شود . این کشتی حسین است که نه به زور کسی را به بهشت می برد نه به جهنم . از پسر فاطمه و علی انتظاری بیش از این نیست . وای به حال ما اگر خودمان را حسینی بنامیم .

سلام . در دنیای واقعی که خیری ندیدیم . وارد دنیای مجازی می شویم شاید عاقبت به خیر شویم !!!.

با خیال راحت نظر بدهید . هیچ گزینشی در کار نیست .

قرن هاست که شیعیان در سوگ شهدای کربلا نشسته اند و هر سال با مراسمی که به زعم خودشان بهترین راه برای زنده نگه داشتن عاشوراست یاد کربلا را زنده نگه داشته اند ولی چرا تا به حال کسی به فکر آنهایی که حسین را ترک کردند ولی دیگر نتوانستند برگردند نیفتاده است ؟؟؟؟ آیا جا ماندن از قافله بهترین مجازات برای آنها بوده است ؟؟؟؟؟؟ . فعلن بگذریم . شروع این وبلاگ در آستانه ی اربعین حسین است . برای کسی که زندگیش را قرن هاست در جا ماندن از قافله تجربه کرده است شاید این بهترین فرصت باشد . شما این طور فکر نمی کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . یاعلی

 

به خاطر نرفته ي شهيد هاشم مرادي

به خاطر همه ي جا مانده هاي قبيله

به خاطر..............  

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:13  توسط امید فرهادپور  |