تبليغاتX
پلاک سوخته

زنگ که زدم می گفت : ما دیکتاتوری نخواستیم . تو را به خدا یک جوری صدایمان را به گوش مردم برسان. من خواب بودم . لیوان آب را که برداشتم و دستم به خنکای آن بیدار شد خیلی چیز ها معلوم شد .باز هم آن حلقه ها را خیس دیدم . گلوله هایی که زمانی با اشاره ای می ریخت . حالا من بودم و یک دنیا صدا . چگونه فریاد بزنم.داشتم فکر می کردم چگونه ؟ کسی از توی گلو حرف میزد . در ست حرفهایش را نشنیدم . شاید خواب بود یا.

"مادیکتاتوری نمی خواستیم"

 

دوباره زنده ایم و دوباره شعر!!!!!!

 

باز هم آمدم

این سنگها ترازوی من نباشد به دور شما نمی گردد

سینه به سینه باد نیم بسمل بگو طوفان لحظه های بی تو بودنت باشم

پشت در های بسته میخکوب شدم از ترس

شما بدون عنوان صدا کنید :

به دستمال سرت سوگند رهایت نمی کنم از شام تا شام

چهار ساله زیبایم رو نگیر از این خنده های کاغذی روی لبم !

 

"درآمد"

 

دستم به نوشتن نرود به چه کار آید دل

یکی بیاید نامم را از این باتوم بردارد

در سایه نداشته ات سایه سار چند قبیله ام می کنی بهتر

شرمم مباد که رو به قیامت کند دگر

این جماعت پشت به قبله " سجده "شده اند

روسری ات را بردار آقا!

معصومیت یعنی لبهایی که روی چفیه خشک شد

بعد از بیست و یک سال شهید شدم !

خیابان سه راه مرگ نباشد زلف بر باد مده

این گیر و دار ندارد گیر و

...............دار

"نخل جوان"

به تشییع من نیامده پایت که خار دارد

چکمه را روی صورتت بکش

بعداز همین نفرین تازه نفرینی ام به چند

کوچم نکن به میزان رگهای گردن برآمده از بادهای آب

بند قایقت قافیه ام کرده بود

این درد به چند ارزن بیشتر نیارزد به چند ارزن

بهتر بگویم پیدایم نکرده ای مگر

روی همین شیشه های خرد شده شکستم

598بار قطع نامه امضا کرده ام 21 سال بعد شهید شوم

"نخل پیر"

به آسفالت میخ کوبت نکنند

فرقی نمی کند اتوبان همت یا صنعتی شریف

مقصد میدان آزادی نباشد"میزان رای ملت است"

غبار را آیینه پنداشته اند غبار را

باید کور شوی تا دور شد

نقطه را خط بزن "خر نشوی"

آستین افشاندن یعنی مناظره

ویل للمکذبین

الذین هم یراعون و یمنعون الماعون

 

 

"نخل جوان"

 

به نیت ارتحال برده ام یمنعون

روی این صورت خط بکشی می روی بهشت

به مقیاس حوری وزن ات کنند چطور است؟

یک شبه بیش از بهار پاییز غلطیده ام که لبخند

تمسخر است توی این حرف

کوچه را به خیابان می بخشم خون نریزد

این صدای کرخه است یا راین

چپ نباشم از راست بدتر نیستم

این قطع نامه را به منقار بگیر و برو

"دیانت ما عین سیاست ماست"

دکتر همان دیکتاتور است به سربند دال

روی برگه تعرفه شوید

میم مثل .......

"احمدی نژاد"

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

این راز سر به مهر به احوال ما نخند!

 

"نخل پیر"

پایم هنوز درد می کند

بید را از ترس مجنون نکرده اند

ساعت ربطی به قرار ندارد

این خطر بی کبریت است

حالا که تنهایی جنونم

سرباز خشایار شاه بهتر است یاملیجک!؟

پشت همین پلک فریبم داده اند

بهترین راه رسیدن بهترین راه رسیدن

باشد که نوش داروی آخر شمس تبریزی بلغزد

روی این وارونه پلک نزن

دلقک یعنی

نوری که استحاله می شود از جلو

صندلی های خالی را نگاه کن

و حرف آخر

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

این راز سر به مهر بماند برای بعد!!

 

"نخل سوخته"

دست را به تعداد انگشتان اشتباه شمرده ای

این تنها بهانه ی خوبی است برای ماشه

و مارمیت اذرمیت

لکن

شام آخر به مهمانی پنجره ترس از مادر زاده شده یا نه

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

طعم صاعقه نمی دهد این شراب

غزل غزل تنهایی به میزان ال...........!

 

 

 

بی شک آن روزی که رو در روی هم

آسمان پیوند با پرواز داشت

 

کس نمی دانست فردا مال کیست

(این عجوزه قصد حجله کرده بود

زانکه کلپیسه به وی رخ می نمود )

تا غزل در سینه صدها راز داشت

 

طوری به خال می زندم مار فلیپ

عروس آفریقا بوده ام مگر

که جایت میان این همه سرخ

هی سبز می شود

 

"همسرایی نخل ها"

"ای نخل های سوخته در ریگزاران

حسرت میندوزید از دشنام هر باد

زیرا اگر در شعر حافظ گل نکردید

شعر من این ویرانه پرچین شما باد " *

 

 

 

 

*شعری از زنده یاد منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:59  توسط امید فرهادپور  | 



در انتظار کسی هستم ،که صدایی بلند دارد
مثل همه باید بگویم سال نو مبارک! جمله ی قشنگی است؟این قشنگتر است یا اینکه دختر همسایه عاشقم شد؟؟؟!!!! روزگار غریبی است.......

دلم می خواهد اینجا دعا کنم ولی نمی دانم کدام را بگویم. این درد مشترک همه هم پالگی های ماست و کاریش هم نمی شود کرد . اما..................

خدایا:این سال نو را به تقدیری رقم زن تا با چشمهای خود ببینیم و با گوشهای خود بشنویم و از همه مهمتر فکر مان را و اندیشه مان را از آن خود کنیم . بار الها هر چه خود خواهی برایم پیش آر    زانکه دق الباب زیبای من است.   یک قدم کمتر برایم عیب نیست     پشت در غوغای لیلای من است

 

پیروز باد مزدا

پیروزباد نوروز

نیک روی باد آریا

 


   


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:8  توسط امید فرهادپور  | 



سلام

دیر آمدم ولی همیشه اینجایم . روزها گذشت که پاییز نیز با آنها بود . برای ما که جز حسرت ، چیزی نداشته و نداریم و تاریخمان تنها در  این کلمه خلاصه می شود، غریب نیست . پاییز و آتشی،محمد مختاری،جعفر پوینده و گذشته ای که پر از خود زنی است!

عجیب نیست که هیچ ملتی به اندازه ما ، انقطاع فرهنگی نداشته است و در این رفت و برگشت نیز چقدر دچار انحطاط ! شده ایم . به راستی ما کجای جهان ایستاده ایم؟ از آیین محمد تنها یک نماز به جا مانده است که خودمان میدانیم که هر چیزی می تواند باشد جز نماز! از ترازوی علی تنها یتیمان شیر به دست داریم و از حسین فقط تشنگی و گریه!!!!!!!!. ما سرآمد انسانهای جهانیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چقدر جهان به آیین محمد و ترازوی علی و نه  گفتن حسین محتاج است ؟ امروز غزه در آتش کینه و خون و سیاست !می سوزد . امروز غزه به حسین محتاج است نه اعلامیه و شعار و محکوم کردن ! از خودمان بپرسیم پس حسین کجاست؟؟؟؟!!!! امروز عاشوراست و خیابان مملو از آدم ! حسین کجاست ؟ تنها همین!!!!!

 

 

باز هم شعر می نویسم و آرزوی دیدارتان را دارم . یا علی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:14  توسط امید فرهادپور  | 



 

با آنکه ماه رمضان است و نباید گناه کرد ٬ از آنجا که "همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند"واصل را در رمز کائنات٬ وحدت حدود و وحدت وجود می دانسته اند و طبق قانون وراثت ٬ باید به نسلهای بعداز خودشان اعتماد کرد !!!(و یا نکرد )این گلوله اتشین تقدیم به شما باد !باشد به راه خیر هدایت شوم .

 

"آیه های پنهان شده ی یوسف "

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:58  توسط امید فرهادپور  | 



َ

سلام

دوباره "گرد سم خران" بپا شده است و دهه ی هفتادیهای عزیز و دوست داشتنی!!از خواب بیدار شده اند و حنجرهشان بوی لق لقای پست مدرن و تاویل پذیری و ارجاعت چند سویه و انواع اقسام نظریات لیوتار و دریداو...........که در آن دهه بیشترین ظلم از طرف همین حضرات! به نظریه های بلند و قابل تامل حوزه اندیشگی و متن و فرا متن و چند صدایی و به سمت بی معنایی ر فتن و مرگ مولف و ................!!!!!!!!!!!!شد و آن همه؛ داد از بی سوادی عده ای که آب را گل آلود می خواسند تا ماهی بزرگتر را از چنگ دیگران یربایند بر پاشد که نتیجه اش را می توان در این دهه پیدا کرد .

آقاین و خانمها ، شعر و زبان شعر دهه ی هشتاد از آن کسانی است که آن همه اندیشگی را درست و به جای خودش استفاده کند تا درگیر بحران مخاطب دیگری نشوند و آن نفرات در حال حاظر از آن بچه های "حلقه ارتعاش " خواهد بود . به یاری خدا میگذاریم که گرد سم خران این حضرات نیز بگذرد . والله اعلم .



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط امید فرهادپور  | 



پس از یک غیبت نسبتن طولانی برای شما و بسیار طولانی برای خودم تنها باید بگویم : سلام!
گاهی زوجها که فرد می شوند به خلسه ای فرو می برندت که انگار نجابت هزاره های دیگرت را به باد داده ای !!!!!!! این هم شاید گوشه ای از نسبیت نفس کشنده انیشتین باشد که هر روز و ساعت با هستی جدال می کند !

به هر حال روزگار غریبی است نازنیین !!!!!!

خیلی حرف دارم ولی باشد برای بعد . دو شعر را می گذارم که اولی را با بزرگی و لطف دوست و سرورم احسان مهدیان و باران عزیز و دومی برای کسی که نمی شناسیدش ولی امیدوارم به زودی به جمع ما بپیوندد . خانم معصومه نوروزی که فعلن کارشناسی ارشد را می خواند در تهران و بعدن صدایش را می شنوید . صدایی که تک مانده و تک ! نمی ماند.





ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:44  توسط امید فرهادپور  | 



....من شخصن بدون هنر نمی توانم زندگی کنم . اما هیچ گاه این هنر را برتر از همه چیز ندانسته ام . اگر وجود هنر برای من ضروری است٬ از آن روست که مرا از هیچکس جدا نمی کندو به من امکان می دهد که آن گونه که هستم ٬ همتراز با دیگران زندگی کنم .

 

هنر شرابی نیست که به تنهایی می نوشند ٬ بلکه وسیله ای است برای تههیج بیشترین آدمیان از راه ساختن تصویری ممتاز از رنج ها و لذت های همگانی.......



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط امید فرهادپور  | 



.........سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داندکه خود انتخاب نکرده است و می گوید:چیزی را که نتیجه یک انتخاب نیست٬ نمی توان شایستگی یا نا کامی تلقی کرد.

او معتقد است در مقابل چنین وضع تحمیلی٬باید رفتار درستی پیش گرفت.به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است به اندازه افتخار به زن بودن ٬ ابلهانه است.

٬

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:51  توسط امید فرهادپور  | 



صدای شلیک توپ را نشنیدم . دخترم با اشتیاق تمام گفت " سال تحویل شد" به همسرم تبریک گفتم. پسرم مرا بوسید و گفت می خواهد برایم کراوات ببندد ! همسرم در آینه نگاه کرد و خندید .شاید اعتقاد داشت ماه شده ام!. سنگینی اکسیژنی را که در ریه هایم فرو می رفت ٬  با لبهایم می فشردم . هوا بس نا جوانمردانه سنگین بود ! نه به خاطر کراوات ! به دخترم نگاه کردم تا بگویم چفیه ام را .... ! چیزی نگفتم . به هزار دلیلی که نمی گوییم ! برای یک لحظه شاید ٬ به تغییر فکر کردم که با اولین ماشینی که بی دلیل٬ جلویمان پیچید٬ فهمیدم هیچ تغییری وجود ندارد ! تقویممان را فقط باید عوض کنیم !

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:3  توسط امید فرهادپور  | 



سلام . به جای هر گونه مقدمه ای دو شعر می گذارم . دو شعر کاملن متفاوت از نظر زبانی و بیانی !با ابراز نظرات شما قطعن بهتر می توانم بفهمم که " در کجای زمان ایستاد ه ام ". سالم باشید . یا علی

 

   " گرینویچ "

دارم سعی می کنم

به وقت خودم بنویسم

انتظار نداشته باش

هر هوایی بخش پذیر باشد

 

‍‍

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:48  توسط امید فرهادپور  |